داستان آلبالوپلو و مربای به

هفته پیش اینجا طوفان و سیل بود .به قراری که رادیو مدام اعلام میکرد که از خونه بیرون نیاید و مارو هم سر کلاس ساعت چهار مرخص کردن که برین که قراره طوفان بشه .خلاصه وضعیی که نمیشه وصف کرد باران نیو ساوت ولز خیلی خیلی سنگینه ...یه جوری که گاهی دلم میخواد این ابرهارو بردارم و ببرم روی ایران تا تمام دشت های لب تشنه سیراب بشن حسابی .منم سردم بود .کلا با رطوبت 93درصدی بدون هیچ گرمایشی مشکل دارم ...البته اینقدر هوا سرد نمیشه .مثلا پانزده درجه بود .ولی وقتی حوله توی دستشویی ابدا خشک بشه و مبل و فرش به نظرت مرطوب باشه ,دلت بخاری میخواد .خسته و دلتنگ بودم .از هوایی که سه روز داشت بی وقفه میبارید از کلی پروژه که باید انجام بدم ...همه اش داشتم به لحظه کلید انداختن به در خونه فکر می کردم .که اول میرم تو اتاق لباسامو عوض میکنم .بعد چایی درست میکنم .به آلبالوهای یخ زده ای که از فروشگاه افغانی خریده بودم فکر میکردم .میخواستم بعد از دو سال آلبالو پلو درست کنم .درست در لحظاتی که توی قطار شلوغ بودم  و به خونه ایران و بوی آلباپلوی مامانم فکر میکردم هوا به نظرم صاف شد و تمام ابرهای سیاه و ضخیم کناررفتن و جادوی آلبالوهای غلطان در شکر حالمو خوب کرد...به خونه که رسیدم یه بسته سینه مرغ درآوردم و پختم.روی آلبالوها شکر ریختم و گذاشتم بجوشن برنج خیس کردم...یه ساعت بعد آلبالو پلوی پر از دارچین روی گاز دم میکشید و هایده میخوند که آه ای خدا کمک من من بی صدا نمونم ...صدای بارون ...نور کمرنگ آشپزخونه قرمز خالخالی من ...دیدم دارم دو تا به رو خورد میکنم و مربا میپزم ...یعنی اگه این آلبالو و این دو تا به نبودن از وحشت طوفان و باران شاید به تخت پناه میبردم ...به مامانم زنگ زدم که اول شهد درست کنم برای مربا یا اول به رو بپزم که جواب نداد ...عکس مربامو گذاشتم توی اینستا (یه اکانت اینستا گرام آشپزی دارم )

چقدر خونه ام با عطر به و آلبالو بهشتی شده بود ...بوی زندگی ...بوی آرامش ...نور چراغ ماشین آقای مهربان از پنجره قدی هال ...صدای باران تا خود صبح ...

این روزها رو دوست دارم ...به آقای مهربان گفتم من خیلی آدم معمولی هستم و از این معمولی بودم دارم لذت میبرم .نه میخوام کارهای بزرگ بکنم و نه بشریت رو نجات بدم .میخوام فقط به اندازه خودم کامل و خوب باشم .با همسایه تنهام مهربان باشم و غذام رو باش قسمت کنم ...به گربه پشت پنجره لبخند بزنم ...با خانواده ام مهربان باشم ...زمین رو دوست داشته باشم و همین ...

/ 15 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوده

سلام خانوم مهربان.زیبا و ریزبینانه مینویسیدو من از خوندن نوشته هاتون واقعا لذت میبرم.خوشحال میشم ادرس صفحه اینستاگرام شما رو بدونم و از اون طریق دنبال تون کنم.اسم صفحه اینستای من سوده-ار هست البته به لاتین.منتظر نوشته های جدید و پر امیدتون هستم.[گل]

لاله

سلام عزيزم منو مي شناسي من لولي هستم همون خانمي كه يك پسر داشت به اسم ايليا و شوهرش بابك بود سال 87 درگير بودم و تويي ترسام براي طلاق بودم سال 92 بعد از ده سال جدا شدم الان ايليا پيش منه ، خوشحالم دوباره پيدات كردم.

فرخنده

چقدر نوشته هاتون خوبن.مرسی که می نویسید

میرا

همه ی اینا یه حس خوبی بهم داد بانو..بوی به و آلبالو کاملا واسم بهشت رو تداعی میکنه..امنیت، عشق

رز

سلام سایه عزیزم خوشحالم که خوشحالی و خوشحالم که بعد از اون سختیها ما رو هم تو خوشحالیهات سهیم میکنی و برامون مینویسی باز

مهناز

لذت بردم سايه ى خوب.

سارا

[گل][قلب]

Maryam

برات از ته دلم خوشحال سايه جون،حتما لياقت مهربوني اقاي مهربون رو داري

عسل

سلام سایه جانم اول اینکه وبلاگ جدید مبارک باشه! ایشالا اینجا برات پر از حسهای خوب و مثبت مستدام باشه. [ماچ] همه پستهات رو خوندم مرسی که باهامون سهیمشون شدی. در عین سادگی زیبا و جذاب هستند نوشته هات و من رو یاد خاطرات روزهای دور ولی قشنگ می اندازن... [رویا] بازم میام پیشت. مواظب خودت و آقای مهربان باش. [گل]

هاله

سایه جان درسته که کم می نویسی ولی همیشه از نوشته هات لذت بردم از وقتی هم که رفتی پیش آقای مهربان محشر شده