روزهای روشن

دیشب بعد از رفتن مهمونها و شستن ظرفها و جا به جا کردن مبل و صندلی و تا کردن ترمه مامان بزرگم که انداخته بودم روی میز و مسواک و کرم دور چشم و شب وقتی که خزیدم توی تختم و از لای پنجره باد مرطوب همراه با بوی سبزه و علف به مشامم خورد , فهمیدم با تمام چیزها باز بسیار خوشبختم ...

دیشب حس کردم مثل کلاریس من چراغ هارو خاموش میکنم هستم ..وقتی که پیش بند رو مینداخت تو سبد رخت چرک ها ومیرفت سراغ کتاب خوندنش و به صدای یکنواخت کولر گوش میداد .زندگی در سیدنی به من نشون داد که لازم نیست برای نشان دادن اقتدار خودت به عنوان یه زن مستقل تمام نشانه های زن بودنت رو سرکوب کنی .میشه خیلی خیلی زنانه روی میزت رومیزی گلدوزی شده پهن کنی و نصف زمان مهمونی رو با مهمونات گوشواره و گردنبند با سنگ های رنگ و وارنگ درست کنی و از بامیه ای که درست کردی با چایی بخوری و به تفاوت رنگ آبی زنگاری و آبی فیروزه ای فکر کنی و احساس امنیت کنی از حضور همسرت و بدونی که اون همیشه در هر انتخابی کنارته و به خواسته هات بیشتر از خواسته خودش بها میده ...

دوشنبه ها تعطیلیم ...روز ریسرچه مثلا ...برم کمی ریسرچ کنم نیشخند

/ 3 نظر / 25 بازدید
مریم

سلام سایه. سال نوت مبارک. من یه خواننده ی قدیمتم که مدتها خاموش شدم اما این سال جدید و این خونه ی جدید و اینهمه حس خوب تو نوشته هات منم سر ذوق اورد. راستی منم تو همین سرزمین سبزم... روزای روشنی همیشه داشته باشی...

رز

سلام سایه عزیز از اولین پست هات همراهتم و خوشحالم که تو زندگیت به ارامش رسیدی . برات بهترین ها رو ارزو میکنم . و خوشحالم که دوباره مینویسی و من دوباره میخونمت

ماهی

سلام.شما جزو لینکهای بلاگ من بودی. خوشحالم دوباره مینویسی