عصر یکشنبه نوشت ...

روز یکشنبه تعطیل ... باد میاد و صدای باد نمای همسایه منو یاد کارتون حنا دختری در مزرعه میندازه .آخر ترم نزدیکه و کلی درس و تکلیف روی سرم انبار شده .داشتم انجام میدادم که خواستم بیام و با کسانی که این صفحه رو میخونن قسمت کنم این تصویر رو .پرده اتاق کار رو کنار زدم تا آفتاب سخاوتمند بیاد و بتابه به تمام رویای در پرواز توی این اتاق ...زمستان و پاییز سیدنی خیلی بده .ظهرها گرمه و صبح و شبش سرد به جوری که باید دو مدل کاملا متفاوت لباس بپوشی .شبا پتو برقی روشن میکنم و خوبه و به تمام خانه های کرسی دار قدیمی فکر میکنم که چه شکنجه ای بوده زیر کرسی داغ و اتاق سرد .مامانم میگه کاسه آب لب پنجره تو اتاق یخ میزده !فکر کن !الان دلم آش و سوپ داغ میخواد ...دلم مزه غذاهای ایرانو میخواد ...آقای مهربان میگه وقتی آدم تصمیم میگیره مهاجرت کنه دیگه فکر کردن به آنچه اونجا هست بوده و داشته بی معنیه .راست میگه در واقع .الان من اینجام و باید از همه چی استفاده کنم .

دیروز حال و هوای اتاق خوابمون رو عوض کردم .رفتم یه مقدار پارچه خریدم و پیراهن تخت!دوختم .چین چینی چهل تکه .خیلی دوست داشتنی شد .یکی از مصایب بزرگ خرید کردن هرچیزی در اینجا تنوع اجناس و بزرگی بیش از حد مغازه هاست .خب مثل ایران نیست که هر کی یه مغازه داشته باشه و به سلیقه خودش پارچه بیاره .برای مصرف عموم دو تا فروشگاه بزرگ زنجیره ای (مثل بقیه چیزها) وجود داره که شایدصد ها رنگ و مدل پارچه داشته باشن .یه کمی برای من خسته کننده است .بعضی وتها سردرد میگیرم .شاید به خاطذ این باشه که من همیشه تنها میرم خرید .نمیدونم .به هر حال پارچه های خوشگلی خریدم و یه مقدار دوخت و دوز کردم .من حال و هوای روز هایی که توی خونه هستم و غذام روی کاز و کیکم توی فره و آهنگ گوش میدم و حتی یه دستمال سفره کوچولو میدوزم رو دوست دارم ...شاید من هنوز متعلق به نسل رو به زوالی هستم که با علاقه دوست دارن توی خونه شون چیزهای دست دوز باشه ...نمیدونم ...من هرازگاهی سرگرمی خیاطی رو دوست دارم ...الان لوبیا پلوی پر از دارچین و زیره پختم .نعناع شستم . سالاد درست کردم .هوای گریه همایون شجریان گوش دادم وقتی که آشپزی میگردم ...یقینا لوبیا پلو حال و هوای موزیک و نت های بی نطیر این قطعه رو خواهد داشت ...مامانم تازگی ها یاد گرفته توی وایبر بهم پیغام میده .حالم خوبه .تو چطوری ؟ هوا چطوره .تصورش میکنم روی مبل توی هال نشسته و عینک زده و مدام تلفنش رو جلو و عقب میبره تا خوبتر ببینه و مسیج میده .دیروز بهش تصویر دادم توی وایبر گفتم مامان منو میبینی ؟ بعد دیدم داره منوی وایبر رو که براش به زبان فارسی نصب کردن میخونه ...حالیا...دلم فشرده شد .همه ازش دوریم . اون روز بهم مسیج داد که روز جمعه است و مثل همیشه تکراری ...

مامانم همیشه موقع آشپزی هایده گوش میداد .وقتی ماها خونه بودیم ...روزهای بچگی و مدرسه و بیست و نوزده و خانم معلم و این حرفها ...الان نمیدونم ...

/ 8 نظر / 28 بازدید
افسانه

چه حس غريبي از اين پستت مياد سايه . حس غريب يك مرغ مهاجر

sahar

akh akh manam khaili delam baraye mamanam tangeh.[ناراحت]

اسکارلت

واییی چه خوبه که دوباره مینویسی بانو... من چند سالیه میخونمت و پر میشم از لحظه های ناب زندگی[گل]

ماهی

یه چیز جالب. چن وقت پیش که دیدم خبری ازتون نیست حدس زدم نی نی دار شدید

شیرین

خیلی کم پیش اومده که از دلتنگی بگی ولی این پستت بدجور بوی دلتنگی میده سایه [چشمک] شایدم به خاطر عصر یکشنبه ها باشه که مث عصر جمعه ها یه جور خاصیه

طلا

سلام، لحظه هات چهل تکیه خوشبختی عکس هم بذار به به

عسل

سایه جان پتو از برقی ات راضی ای؟ می تونم بپرسم از کجا گرفتی؟ منم نیاز دارم یکی بگیرم ولی ایده ای ندارم چی خوبه.

عسل

ممنونم گلم. [ماچ]