از روزها و دقیقه ها

از سفر ناب زندگی مینویسم ...

رفته بودم ایران ...میخواستم برم ولی تاریخش معلوم نبود آقای مهربان منو سورپرایز کرد .یه جوری بود بعد از حدود دو سال و نیم .شاید به نظر خیلی ها زمان زیادی نباشه ولی هست .میشه دو تا عید .میشه یه بچه دوسال و نیمه که راه میره... مگه میشه شلوغی خیابونهای ایران و مردم رنگارنگ رو دید و نگفت که چه قدر من دورم از این هیاهو.مدت زیادی تهران بودم و مدت زیادی در شهر خودم و وقتی برگشتم انگار تکه ای از قلبم رو اونجا جا گذاشتم ...ایران مثل همیشه نبود .انگار دوسال و نیم دیدن سبزی و آرامش و تمیزی به من میگفت که چه همه جا غبارآلوده ...چه تهران سیاهه گاهی وقتها .ولی هیچ جا بوی خاک بارون خورده ایران رو نداره ..عجیب نوستالژیکه ...بوی نانوایی ها ...سبزی فروشی ها...صدای اذان ظهر ...بوق تاکسی ها ...خودم رو جای توریست غربی میگذاشتم و میدیدم که چقدر میتونه این سرزمین براشون غریب و جالب باشه ...مزه نون سنگک...پنیر لیقوان ...خانه پدری ...همون فرشها و تابلوها ...همون سینی چای ...تا دور نباشی مدتی نمیتونی معنی این کلمات ساده رو بفهمی...دوباره سوار تاکسی شدن و آدرس دادن ...زن بغلی توی مکالمه ات بی مقدمه شرکت کردن ...ماها که مهاجرت میکنیم کار سختی داریم ...یه بخشیمون همیشه در سرزمین اصلیه و مدام داریم خودمون رو جوش میدیم به سرزمین جدید و باید اینکارو بکنیم ...گریزی نیست ...والا بر نمیخوریم توی اینجا و همیشه جدا میمونیم ...

این ترم مرخصی ام ...درس نمیخونم ...البته داره تموم میشه !خیلی خسته بودم از درس ...درس به زبان انگلیسی ...گاهی مغرم درد میکرد از انگلیسی شنیدن ...زمان ترمیم میخواستم تا دوباره نیروهام رو جمع کنم و برگردم ...حس هامو جمع و جور کنم ...یه مدت خونه میخوام ...خونه من جاییه که صدای ماشین اصلا بهش نمیرسه بسکه دوره از هیاهو .وسط جنگلم انگار .صدای پرنده و مرغ و طوطی ها و زنبورها ...گربه های چاق و خوشبخت ...خونه خواهرم صدای بوق تاکسی ها هم میشد شنید گاهی ...

الان دارم کار میکنم مثلا ...باید چیزی رو تایپ کنم ...خونه ساکت ...روز آفتابی آخر زمستان سیدنی ...چند روز دیگه بهاره و من چند تا کوسن تازه دوختم ...گلسرخی ...چهل تیکه...دوست داشتنی ...قهوه غلیطی درست کردم و الان طپش قلی دارم انگار...ایران یکی از دوستهای قدیمیم رو دیدم ...کسانی که این وبلاگ رو از سالیان دور میخونن شاید یاد بیارن که دوست صمیمی دوران دانشجوییم بود که با هم ازدواج کردیم و اون جدا شده .منم که جدا و ازدواج .رفتم دیدنش .وضع خوب .شغل عالی .خونه و ماشین .پسرش هم در رفت و آمد بین خونه ها .بهش نگفته بودم ازدواج کردم .تا گفتم شوکه شد.سرزنشم کرد که چرا مگه دیوونه ای؟ گفت که چرا ازدواج خب دوست میموندی ...ازدواج زده شده بود ...زنان موفق زیادی رو میشناسم که تنهان ...نمیدونم ...این اسمش بحرانه یا هرچی .داریم دنیای غرب دهه های سصت و هفتاد و هشتاد رو تجربه میکنیم ...استقلال زنانی که درآمدو امکانات دارن ...نمیدونم ...نمیشه نظر قطعی داد ...ولی خب فراتر از همه اینها پس نیازهای نا گفته اونها چی میشه ؟ نه که ندونم که میشه چه کارها کرد و نه که مخالفش باشم ...هیچ چیز بدتر از یه ازدواج بی سرو سامانی که طرفین درش احساس زندانی بودن کنند بد نیست ...فقط امیدوارم همه اینقدر قوی باشن که دچار وابستگی های بیمارگونه به هم نشن...

من الان مدتیه که دارم خود قبلیم رو مرور میکنم و میشه گفت یه احمق معمولی بودم ...اینقدر معمولی که حتی نخواستم طلاقم رو علنی کنم تا مدت ها ...این از کجا میومد؟ از تربیت من ؟ از گذشته من ؟ ترس من از چی بود ؟ البته الان نطریه دادن ساده است .بحران رفته و من الان در آرامش مطلقم ...شاید فقط بشه گفت که زندگی در جا نمیزنه ...میره و شاید به جاهای بهتری هم برسه ...قطعا میرسه ...

الان من پرم از فیلم و موسیقی و شعر ...کارهای دستی انجام میدم ...یه بوم خریدم تا  طراحی کنم ...پرده های تازه برای هال خریدم ...کاناپه چاق و نرم که باهاش فیلم دید ...گل توی گلدونها گذاشتم ...میخوام حوله جدید بخرم ...آها ...خونه رو تمیز کردم ...دسته گل شد ...همه جارو ساییدم ...خسته شدم ولی بوی تمیزی منو خوشحال میکنه ...ماشین لباسشویی رو مدام روشن کردم ...سبد لباسها رو بردم توی حیاط زیر آفتاب پررمق زمستانی انداختم و از وز وز زنبورها ترسیدم ...خورشت بادمجان با غوره درست کردم ...ته دیگ سیب زمینی ...راستی ...ابروهامو هاشور کردم و من الانم رو خیلی دوست دارم ...یه کمی سربالا شد ولی دوستش دارم ...خوشحال تر از قبل شده صورتم انگار ...خوبه گاهی آدم همه چی رو تعطیل کنه و خیلی خیلی زن باشه ...ناخن های پامو سرخ آتشین کردم و موهامو روشن تر ...در پس تمام این ها زنی هست که کوله بارش هر روز از زندگی سنگین تر میشه ...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٦ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات ()

Design By : Pars Skin