از روزها و دقیقه ها

از سفر ناب زندگی مینویسم ...

دوشنبه ها تعطیلیم و کلاس نداریم ...عمده دوشنبه های من به کارهایی که دوست دارم میگذره ...همونطوری که لپ تاپم روی میز آشپزخونه روشنه و تکالیف کالج رو انجام میدم لا به لاش از پینترست آشپزخانه های دوست داشتنی رو که دوست دارم پین میکنم ...غذا میپزم برای خودم قهوه درست میکنم و دستور کیک های خانمان برانداز شکلاتی رو بررسی میکنم نیشخند...اگه خونه ما دودکش داشت از اونهایی بود که از دور میومدی همیشه از دودکشش دود میومد و رخت ها روی بند تکون میخوردن ...شاید این از اون جایی میاد که من عاشق خونه و زنانگی و تمام شاعرانگی های دنیا هستم ...دارم رستوران و کلاب طراحی میکنم و عکسشو میذارم بعدا ...الان دارم همایون شجریان گوش میدم ...وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من ...تا چه  شود به عاقبت در طلب تو حال من ...

آره پست پیش رو که نوشتم دلتنگ بودم .نه برای کسی یا چیزی ...کلا یکشنبه هابری و مرطوب رو دوست ندارم ...امروز فهمیدم که دارم لحظه شماری میکنم کریسمس بیاد و همه جا پر بشه از تزیینات رنگی کریسمس ...لباس های خنک و تابستونی ...عصرهای کشدار و بلند و اقیانوس بی انتها که هرگز تمامی نداره ...اقیانوس پاییزی یه جورهایی نفسگیر و ترسناکه ...مخصوصا بادی که از سمتش میاد ...نمیدونم..این حس منه ...

چند روز پیش توی وبسایتی که مخصوی خرید و فروش آنلاینه یه کمد دست دوم بسیار دوست داشتنی پیدا کردم ...وای که چقدر دوستش دارم ..دیروز با آقای مهربان رفتیم ون کرایه کردیم و آوردیمش .یعنی خریدن یه طرف حمل و نقل توی این کشور یه دردسر بزرگه .وقتی زیاد خرید کنی خوبه ولی برای یه دونه جنس بستگی به فاصله باید کلی پول بدی .خلاصه که دیروز کلی خندیدم به رانندگی آقای مهربان با ماشین دنده ای .از اونجایی که سبک و سیاق خونه ما مدل روستاییه و من خیلی خیلی این مدل رو دوست دارم کمدم رو گذاشتم توی آشپزخونه و قفسه هاشو با فنجونهای گل سرخی و گلدون پر کردم ...خیلی حال و هوای آشپزخونه ام رو دوست دارم ...پنکه سقفی چوبی که تابستونها صداش میاد ...پرده های خالخالی قرمزش ...صندلی های سفید و حالا این کمد قدیمی که ساکت یه گوشه ایستاده و از خودش آرامش مطبوع مزرعه ساطع میکنه ...

فروشنده کمد هندی بود و ده دلار تخفیف داد .کمد رو گذاشته بودن توی اتاق خواب و توش کتاب بود .تا رفتم دیدم عاشقش شدم و فهمیدم که میخوام توش چی بذارم .اول میخواستم سفیدش کنم تا به صندلی ها بخوره ولی حالا یه مدت همینطوری نگهش میدارم . چند تا ایده خوب دارم براش ...این ترم که تموم بشه تموم اون شیشه ها پر از مربای به و خیارشور تند میشن ...این خونه آشپزخونه بزرگ و پرنور و هال کوچیکی داره و کلی پنجره ...و آفتاب سخاوتمند که از ورای هر پرده ای به داخل میتابه ...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٢۸ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات ()

روز یکشنبه تعطیل ... باد میاد و صدای باد نمای همسایه منو یاد کارتون حنا دختری در مزرعه میندازه .آخر ترم نزدیکه و کلی درس و تکلیف روی سرم انبار شده .داشتم انجام میدادم که خواستم بیام و با کسانی که این صفحه رو میخونن قسمت کنم این تصویر رو .پرده اتاق کار رو کنار زدم تا آفتاب سخاوتمند بیاد و بتابه به تمام رویای در پرواز توی این اتاق ...زمستان و پاییز سیدنی خیلی بده .ظهرها گرمه و صبح و شبش سرد به جوری که باید دو مدل کاملا متفاوت لباس بپوشی .شبا پتو برقی روشن میکنم و خوبه و به تمام خانه های کرسی دار قدیمی فکر میکنم که چه شکنجه ای بوده زیر کرسی داغ و اتاق سرد .مامانم میگه کاسه آب لب پنجره تو اتاق یخ میزده !فکر کن !الان دلم آش و سوپ داغ میخواد ...دلم مزه غذاهای ایرانو میخواد ...آقای مهربان میگه وقتی آدم تصمیم میگیره مهاجرت کنه دیگه فکر کردن به آنچه اونجا هست بوده و داشته بی معنیه .راست میگه در واقع .الان من اینجام و باید از همه چی استفاده کنم .

دیروز حال و هوای اتاق خوابمون رو عوض کردم .رفتم یه مقدار پارچه خریدم و پیراهن تخت!دوختم .چین چینی چهل تکه .خیلی دوست داشتنی شد .یکی از مصایب بزرگ خرید کردن هرچیزی در اینجا تنوع اجناس و بزرگی بیش از حد مغازه هاست .خب مثل ایران نیست که هر کی یه مغازه داشته باشه و به سلیقه خودش پارچه بیاره .برای مصرف عموم دو تا فروشگاه بزرگ زنجیره ای (مثل بقیه چیزها) وجود داره که شایدصد ها رنگ و مدل پارچه داشته باشن .یه کمی برای من خسته کننده است .بعضی وتها سردرد میگیرم .شاید به خاطذ این باشه که من همیشه تنها میرم خرید .نمیدونم .به هر حال پارچه های خوشگلی خریدم و یه مقدار دوخت و دوز کردم .من حال و هوای روز هایی که توی خونه هستم و غذام روی کاز و کیکم توی فره و آهنگ گوش میدم و حتی یه دستمال سفره کوچولو میدوزم رو دوست دارم ...شاید من هنوز متعلق به نسل رو به زوالی هستم که با علاقه دوست دارن توی خونه شون چیزهای دست دوز باشه ...نمیدونم ...من هرازگاهی سرگرمی خیاطی رو دوست دارم ...الان لوبیا پلوی پر از دارچین و زیره پختم .نعناع شستم . سالاد درست کردم .هوای گریه همایون شجریان گوش دادم وقتی که آشپزی میگردم ...یقینا لوبیا پلو حال و هوای موزیک و نت های بی نطیر این قطعه رو خواهد داشت ...مامانم تازگی ها یاد گرفته توی وایبر بهم پیغام میده .حالم خوبه .تو چطوری ؟ هوا چطوره .تصورش میکنم روی مبل توی هال نشسته و عینک زده و مدام تلفنش رو جلو و عقب میبره تا خوبتر ببینه و مسیج میده .دیروز بهش تصویر دادم توی وایبر گفتم مامان منو میبینی ؟ بعد دیدم داره منوی وایبر رو که براش به زبان فارسی نصب کردن میخونه ...حالیا...دلم فشرده شد .همه ازش دوریم . اون روز بهم مسیج داد که روز جمعه است و مثل همیشه تکراری ...

مامانم همیشه موقع آشپزی هایده گوش میداد .وقتی ماها خونه بودیم ...روزهای بچگی و مدرسه و بیست و نوزده و خانم معلم و این حرفها ...الان نمیدونم ...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٢٠ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات ()

هفته پیش اینجا طوفان و سیل بود .به قراری که رادیو مدام اعلام میکرد که از خونه بیرون نیاید و مارو هم سر کلاس ساعت چهار مرخص کردن که برین که قراره طوفان بشه .خلاصه وضعیی که نمیشه وصف کرد باران نیو ساوت ولز خیلی خیلی سنگینه ...یه جوری که گاهی دلم میخواد این ابرهارو بردارم و ببرم روی ایران تا تمام دشت های لب تشنه سیراب بشن حسابی .منم سردم بود .کلا با رطوبت 93درصدی بدون هیچ گرمایشی مشکل دارم ...البته اینقدر هوا سرد نمیشه .مثلا پانزده درجه بود .ولی وقتی حوله توی دستشویی ابدا خشک بشه و مبل و فرش به نظرت مرطوب باشه ,دلت بخاری میخواد .خسته و دلتنگ بودم .از هوایی که سه روز داشت بی وقفه میبارید از کلی پروژه که باید انجام بدم ...همه اش داشتم به لحظه کلید انداختن به در خونه فکر می کردم .که اول میرم تو اتاق لباسامو عوض میکنم .بعد چایی درست میکنم .به آلبالوهای یخ زده ای که از فروشگاه افغانی خریده بودم فکر میکردم .میخواستم بعد از دو سال آلبالو پلو درست کنم .درست در لحظاتی که توی قطار شلوغ بودم  و به خونه ایران و بوی آلباپلوی مامانم فکر میکردم هوا به نظرم صاف شد و تمام ابرهای سیاه و ضخیم کناررفتن و جادوی آلبالوهای غلطان در شکر حالمو خوب کرد...به خونه که رسیدم یه بسته سینه مرغ درآوردم و پختم.روی آلبالوها شکر ریختم و گذاشتم بجوشن برنج خیس کردم...یه ساعت بعد آلبالو پلوی پر از دارچین روی گاز دم میکشید و هایده میخوند که آه ای خدا کمک من من بی صدا نمونم ...صدای بارون ...نور کمرنگ آشپزخونه قرمز خالخالی من ...دیدم دارم دو تا به رو خورد میکنم و مربا میپزم ...یعنی اگه این آلبالو و این دو تا به نبودن از وحشت طوفان و باران شاید به تخت پناه میبردم ...به مامانم زنگ زدم که اول شهد درست کنم برای مربا یا اول به رو بپزم که جواب نداد ...عکس مربامو گذاشتم توی اینستا (یه اکانت اینستا گرام آشپزی دارم )

چقدر خونه ام با عطر به و آلبالو بهشتی شده بود ...بوی زندگی ...بوی آرامش ...نور چراغ ماشین آقای مهربان از پنجره قدی هال ...صدای باران تا خود صبح ...

این روزها رو دوست دارم ...به آقای مهربان گفتم من خیلی آدم معمولی هستم و از این معمولی بودم دارم لذت میبرم .نه میخوام کارهای بزرگ بکنم و نه بشریت رو نجات بدم .میخوام فقط به اندازه خودم کامل و خوب باشم .با همسایه تنهام مهربان باشم و غذام رو باش قسمت کنم ...به گربه پشت پنجره لبخند بزنم ...با خانواده ام مهربان باشم ...زمین رو دوست داشته باشم و همین ...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٦ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات ()

Design By : Pars Skin