از روزها و دقیقه ها

از سفر ناب زندگی مینویسم ...

سرما خوردم و گوش درد دارم .صبح رفتم دکتر .یک قلم ناقابل آنتی بیوتیک نوشت برام و تاکید کرد که بعد از اتمامش حتما پرو بیوتیک بخورم که جبران بشه .این همه سال ما چپ و راست آنتی بیوتیک خوردیم و کسی نگفت بعدش برای ترمیم از دست دادنی ها پروبیوتیک بخورید .دکتر چینی بود .مثل اکثر چیزها!در استرالیا .با وچود این همه آسیایی اونها کمترین نقشی در کابینه و دولت محلی و دولت فدرال ندارن .بدنه سیاسی و مجلس کشور تقریبا همه سفید پوست هستند .به جز یه سناتور که اونهم اینجا به دنیا اومده ولی ظاهرش میگه که چینی هست و ل ز  ب ین هم میباشند تقریبا همه از تبار انگلیسی و ایرلندی هستند .حتی هندی ها که خیلی تعدادشون زیاده و در انتخابات هفته پیش از منطقه ما یه کاندید داشت که به حریف سفید باخت .حالا من میگم سفید اینطور نیست که عمدی  باشه .کلا سیاست بر خلاف ایران در اینجاها (پیشه ) مردم نیست .داشتن کار مناسب وتفریح و خرید و بار رفتن آخر هفته و تعطیلاتی مناسبتی و بیشترین دغدغه مردم هستند .برداشتم اینه که سیاست حرفه سیاست پیشگانه و لا غیر و اصولا براشون عجیب و غیر قابل هضمه اگه بخوای باهاشون در مورد سیاست جاری کشور بیشتر از سی ثانیه حرف بزنی .برای منی که از یه جامعه سیاست زده آمدم این خیلی خوبه .بعد از مدتی حس میکنی که این بهترین حالته زندگیه که به دولتت اعتماد داشته باشی و تنها دلمشغولیت کم شدن مالیات باشه .

کلا زندگی در جایی که من هستم بر مدار سرمایه داری میگرده .گاهی اوقات فکر میکنم جوانهایی که تو ایران از خواننده های غربی الگوی مد و لباس برمیدارن اصلا نمیدونن که زندگی در غرب اینقدر سخته و اینقدر که مادر و پدر و همسری(چه زن چه مرد)که تامینت کنن  وجود نداره که برای درآمد زایی هز کاری میکنن و از آنجایی که همه موی پریشان و ساق پا و بازوی برهنه رو دارن باید مثل لیدی گاگا یا هر گس دیگه ای یه کار عجیب و غریب بکنی تا متفاوت باشی و ببیننت.و الا واقعا من این روزها عکس دوستان داخل ایران و هموطنان غیور رو میبینم و به جرئت میتونم بگم در زندگی عادی و روزمره هیچ آدمی اون شکلی نیست و لباس نمیپوشه .به هر حال ...فکر میکنم اون بلاییه که محدودیت سرآدم ها میاره .

هنوز در تعطیلات ایستر و پاییزی هستیم و امروز رفتم فروشگاه افغانی خرید های ایرانی  کردم .مایونز و خیارشو و رب انار و کشک ماکارونی تک .چیزهایی که جای دیگه نمیشه پیدا کرد. الان الویه درست کردم با خیارشور ایرانی .اینجا یه مدل خیار شور هست شیرینه .گند میزنه به غذا .به آقای مهربان نگفتم چی داریم تا سورپرایز بشه .سوپ هم برای خودم که مریضم مثلا .دیروز با قایق تا مرکز شهر رفتیم و باد بدی میوزید که گوش دردم از اونه .رفتیم کنار دریا و من سوشی سفارش دادم آقای مهربان ماهی و سیب زمینی سرخ کرده .غذای محبوب اوزی ها .من همه اش میگم آخه ماهی و سیب زمینی دو تا سردی سنگین با هم ؟ ولو حالا فلفل سیاه هم بزنی .سوشی اما ناگوار بود! همیشه سالمون دودی میخورم و تازگی ها فهمیدم هرکی یه استایل درست میکنه .خورش قیمه ما یه مدله .لپه و گوشت و لیمو با رب .سوشی محبوب من سالمون دودی با آواکادو میباشد .دیروزی توش پنیر هم داشت .یه ورژن دیگه خوردم توش خیار بود و فهمیدم که سوشی هر کس مدل خودشه و این خوب نیست .غذاها باید از قانون ازلی و ابدی خودشون پیروی کنن .نمیشه با ذائقه شوخی کرد.البته من چندان سابقه طولانی  قابل ذکر در سوشی ندارم ولی خب هر چی !من اون مدلی میپسندم .شب رفتیم رستوران هندی .هندی های عاشق بیزس و پول درآوردن و کار کردن .هندی بیزنس من اینقدر میز و صندلی چیده بود که نمیشد تکون بخوری و من یاد اٍما معلمم افتادم که با وسواس میگه فاصله صندلی ها از هم باید اینقدر باشه و میزها اینقدر تا گارشون رد بشه و مزاحم کسی نباشه .با اینکه رستوران در بهترین نقطه سیدنی بود حس کردم وارد کندوی زنبور عسل شدم .گاملا حرفهای میز پشتی ام رو میشنیدم که تازه بچه دار شده بودن .ولی غذای هندی و ادویه هندی انگار از راه ابریشم آمده و تجربه ناب اون همه مسیر و خاطره و داستان و تاریخ رو یهویی میریزه به مشامت و به ذائقه ات .سیپ پوری  پیش غذای اساطیری منه .

این گوی های خوشمزه حاوی ماست مزه دار و ادویه و نخود و پودر ذرت هستند .باید بخورین تا بدونین ...دوست هندیم همیشه منو میبره و با مزه های تازه آشنا میکنه ..راستی که آشنایی با مزه های تازه خودش مثل یه سفر به ناشناخته ها میمونه 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢٠ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات ()

دارم شبیه مادرم میشم ...همون وسواس ها و از خود گذشتکی ها .همون چیزهایی که یه عمر بهش انتقاد کردم .تازگی ها مچ خودم را دارم میگیرم که بعد از نهارهایی که خونه هستیم میپرم تند و تند ظرفارو میشورم و همه جارو مرتب میکنم بعد نخ دندون و مسواک میزنم و بعد  به کارهایی که دوست دارم میرسم .مامانم معمولا ظهرها میخوابید .من اما ترجیح میدم وبلاگ بخونم یا با چرخ خیاطی نازنینم جامدادی بدوزم یا کتاب انگلیسی بخونم .همون ترجیحات مسخره ای که نمیدونی و یهو میبینی نه بابا توی خونت و توی رفتارته و کاریش نمیتونی بکنی ...نمیدونم ...مامانم همیشه شوهرش رو و بچه هاش رو به خودش ترجیح داد و ما همیشه منتقدش بودیم  مثل خیلی از زنها و مادرهای دیگه ...و حالا من به صورت بسیار ظریفی دارم اونها رو کپی میکنم .همون به فکر خونه و زندگی بودن همون کامل بودن همون بی نقص بودن ...همون روزهای خونه رو جمع و جور کردن و بعدش از زور خستگیی روپا بند نشدن ...

امروز که بیدار شدم بعد از چند روز هوا آفتابی بود پریدم ماشین رو روشن کردم و لباس ها رو شستم روتختی سبز و سرخابی رو عوض کردم و به جاش سفیده با گل های زرشکی اومد که اتاق رو خیلی دلباز تر میکنه .تابلوها رو دستمال کشیدم .لابه هاش آرشیکد روی لپ تاپم باز بود داشتم صندلی ها و مبلمان جدید با روشهای تازه میساختم .زرشک پلو با مرغم آماده میشد برای ظهر ...به مسیج های وایبری جواب میدادم و اخبار رو میخوندم ...آره اینه روزهای تعطیل و زندگی من .

رابین معلمم که نسخه استرالیایی مادر بزرگ ایرانی منه (البته از نظر قیافه )والا مادر بزرگ ساده من کجا و رابین با لباس های قرمز و بنفش بادمجونی و ناخن های قرمزش کجا ,بهم میگه پیشرفت درسهای کامپیوتریم خیلی شایان توجه و فنتستیکه !بهش نمیگم که شبیه مادر بزرگمه و میگم که منم خوشحالم که دارم چیزهای تازه یاد میگیرم و از این حرفها .دوست دارم همه ما قربانیان سیستم آموزشی هیتلری دهه های شصت و هفتاد همچین تجربه دلنشینی داشته باشن و معلم ها خدای زندگی اونها نباشن و کلی چیزهای دیگه ..

من خیلی به ندرت برای کوتاه کردن مو یا رنگ کردنش میرم آرایشگاه .حتی شینیون و مدل ها ی مختلف و فر و اتو رو خودم در حد تیم ملینیشخند انجام میدم ولی امان از ابرو که اصلا نمیدونم باید چیکار کنم .تنها هنرم اینه که رنگش کنم و وسطشو بردارم .اینجا آرایشگاه های عرب و ایرانی هستند که ابرو برمیدارن والا بقیه ملیت ها که ابروهاشون در حد دوران عهدیه است ...هرکس هر ابرویی داشته باشه همون مدل رو حفظ میکنه اینجوری نیست مثل ایران که با رنگ و تتو و هنر مندی آرایشگرها تقریبا همه مثل هم باشن و من الان واقعا آرزوی ابروی مدل ایرانم رو دارم .عرب ها خیلی ابرو رو باریک میکنن و خودشون توشو سیاه میکنن من دوست دارم ابتدای ابروم پهن باشه و بقیه اش یه خورده باریک بشه ..خلاصه که مشکل دارم با ابروهام ...مهم تر اینه که حتی بلد نیستم با مداد بهش شکل بدم ...پروردگارا نیشخند آخه چرا اندکی هنر ابرو آرایی ندارم .

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱٦ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات ()

پرزنت کردیم .خوب بود .گروه راضی بود و دختر کره ای هم خوشحال و راضی .یکی دو سال از من کوچیکتره و ازدواج نکرده .بهم کفت که معروفترین خیابون پایتخت کره اسمش تهرانه .منم گفتم که در تهران منطقه ای به اسم سیول(پایتخت کره) (همزه رو پیدا نمیکنم) هست و گفتم که یه دوره ای سریال کره ای خیلی محبوب بود تو ایران .خودش هم انگار خیلی دوست داره چون گفت میخوام برم کره و با ایرلاین کره ای میرم که تا اونجا دراماهای کره ای رو نگاه کنم .همیشه هم در حال خوردنه وبه غایت لاغره و صورت گرد و تپلی مثل تیله .نژادشونه ..خب غیبت بسه .البته بهش گفتم که توی بلاگم ازت مینویسم و خیلی خوشحال شد .

امروز تعطیله و هوا داره یواش یواش سرد میشه .شاید تابستون برم ایران .مامانم و گلی بهمن ماه اینجا بودن و حس خوبی بود که بیدار میشدم و تنها نبودیم ..خیلی جاها رفتیم ...خیلی خندیدیم .رفتن اما بد بود .از فرودگاه هایی که باید مغموم و سر در گریبان برگردی خونه خوشم نمیاد ..اومدنشون خوبه و رفتن غمبار .چند تا از لباسهای مامانم و گلی رو برداشتم و اینجا توی باکس هستند و حس خوبی داره انگار یه جورهایی اینجا اینقدر نزدیکه که زود به زود میان .این یه واقعیته که آدم نمیتونه تا ابد با والدینش زندگی کنه و هر دو طرف مسلما همدیگه رو با دنیاهای متفاوتشان اذیت میکنن ولی همین که نیستن آدم دلش میگیره .اصلا آدم همینه ...

درس خوندن چقدر خوبه ...یاد گرفتن و مفید بودن ...چیزی رو که دوست داری در دنیای متفاوت از آنچه قبلا بودی .تازگی ها مچ خودم رو گرفتم که هی در حال مقایسه اینجا و ایرانم .اینجا اینطوری ایران اونطوری .واقعیت اینه که آنچه اونجا داریم اینجا نیست و برعکس .آنچه اونجا ارزشه اینجا ضدارزشه .معمولا .مثلا حفظ حریم خصوصی زندگی شخصی آدم ها ...اینگه آدم ها اینچا اصلا ترو نمیبنن و برات وقت نمیذارن خیلی خوبه .باور کنین.تا اینگه هی به فکر بزک خودت و زندگیت برای دیگران باشی .من اینو ترجیح میدم .در عوضش خب عید نیست ...بهار نیست ...برف نیست .آلبالو نیست ...انار گرونه ...

دیروز چند تا گشنیز ریقو خریدم برای سوپ به قراری سه دلار!فکر کنم از صد گرم هم کمتر بود .میوه و سبزی خیلی الکی گرونه و من هنوز باهاش کنار نیومدم .شخصا در خونه هیچ غیر ایرانی ظرف انباشته از میوه روی میز نیست .برای مایی که خیلی هامون حد اقل سیب رو با صندوق میخریدیم این یعنی فاجعه.در اولین قدم حضورم در ایران میخوام فقط میوه بخورم و نون سنگک .

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۸ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات ()

دیشب بعد از رفتن مهمونها و شستن ظرفها و جا به جا کردن مبل و صندلی و تا کردن ترمه مامان بزرگم که انداخته بودم روی میز و مسواک و کرم دور چشم و شب وقتی که خزیدم توی تختم و از لای پنجره باد مرطوب همراه با بوی سبزه و علف به مشامم خورد , فهمیدم با تمام چیزها باز بسیار خوشبختم ...

دیشب حس کردم مثل کلاریس من چراغ هارو خاموش میکنم هستم ..وقتی که پیش بند رو مینداخت تو سبد رخت چرک ها ومیرفت سراغ کتاب خوندنش و به صدای یکنواخت کولر گوش میداد .زندگی در سیدنی به من نشون داد که لازم نیست برای نشان دادن اقتدار خودت به عنوان یه زن مستقل تمام نشانه های زن بودنت رو سرکوب کنی .میشه خیلی خیلی زنانه روی میزت رومیزی گلدوزی شده پهن کنی و نصف زمان مهمونی رو با مهمونات گوشواره و گردنبند با سنگ های رنگ و وارنگ درست کنی و از بامیه ای که درست کردی با چایی بخوری و به تفاوت رنگ آبی زنگاری و آبی فیروزه ای فکر کنی و احساس امنیت کنی از حضور همسرت و بدونی که اون همیشه در هر انتخابی کنارته و به خواسته هات بیشتر از خواسته خودش بها میده ...

دوشنبه ها تعطیلیم ...روز ریسرچه مثلا ...برم کمی ریسرچ کنم نیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۳ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات ()

فکر میکنم برای آشتی با نوشتن باید کوچ میکردم از وبلاگ قبلیم که یادآور لحظات تلخی بود که الان باورم نمیشه مال من بوده اند ...به همین خاطر الان اینجام و مصمم که بنویسم نمیدونم که آیا میشه دوباره نوشت و اصولا انگار بلد نیستم اتفاقات ساده رو بنویسم ...

امروز صبح رفتم توی آشپزخونه و از اونجایی که پرده های قرمز خالخالی و راه راه سورمه ای رو با پرده سفید عوض کردم نور سفیدی پاشیده بود به کل فضا و چون هوا ابری هم بود و یه مقدار خنک حس کردم که توی زمستان ایرانم ...صبح های برفی و یخ زده که از برف نور سفیدی ساطع میشه و یه لحظه فراموش کردم در جایی هستم که هرگز برف نمیباره .درس میخونم و میخونم و دوشنبه یه پرزنتیشن گروهی داریم ...با یه دختر کره ای فوق العاده مهربان که نمیتونه حرف (ر) رو در انگلیسی تلفظ کنه و یه دختر استرالیایی .کره ای خیلی باهوش و خونگرم  و در عین حال یه جورهایی لجبازه .نمیدونم شاید فرهنگی باشه یه امر .به ما قبولوند که طرحش باید انتخاب بشه و وقتی که ما تغییرش دادیم گفت که با اما(معلممون) حرف زده که هر کدوم یه طرح جداگانه بدیم و اون همه رو ببینه .این شد مثلا کار گروهی .به هر حال ...این ترم داریم یه RSLکلاب طراحی میکنیم . البته ساختمان موجوده و ما به عنوان طراح داخلی قراره کاملا متحولش کنیم .این قسمت نما بود که گروهیه .داخلش رو قراره تنهایی طراحی کنیم .من میخوام بار رو طراحی کنم .اما پیشنهاد داده که برم چند تا کلاب و بار ببینم و ایده بگیرم .حالا...

آقای مهربان هم همچنان مهربانه و من باور کردم که محبت باید ذره ذره بیاد و ته نشین بشه ...سیل کلمات عاشقانه و محبت های ناگهانی به همان سرعت آمد پس خواهد رفت ...از این بایت خودم رو در زمره زنان خوشبختی میدونم که کلید به در میندازن و وارد بهشت آرامش خودشون میشن ...هرچند رسیدن به اینجا سخت بود ...ولی ارزش همه این دقایق ناب رو داشت ...

امشب مهمون دارم و منوی انتخابی شامل ته چین و قیمه و سالاد شیرازی و ژله رولی میباشد .شیرینی خشک ایرانی و رولت هم درست کردم .میوه و آجیل هم هست .فکر کنم کافی باشه .قیمه پیشنهاد آقای مهربان بود که عاشق غذای ایرانیه  من میخواستم فسنجون درست کنم  ...به هر حال ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات ()

Design By : Pars Skin