از روزها و دقیقه ها

از سفر ناب زندگی مینویسم ...

غروب یه روز شلوغ ...من لپ تاپ به بغل آقای مهربان هم همینطور. سه سال شده که اینجام ...چند روز پیش همکارم میگفت برای بعضی ها مهاجرت یه شوک بزرگه که از بعضی کشورها میان  خیلی دوستانه منظورش ایران هم بود !مونده بودم که چی بگم اینقدر که ایران و فرهنگ ما جمع اضداده که آدم میمونه چی بگه .یه کم نگاش کردم و گفتم نه کاملا اینطوری نیست ما دو تا شیوه مختلف زندگی در ایران داریم یکی داخل خونه و با اقوام و دوستان و یکی هم در جامعه و میدیدم که ابروهاش هی داره بالاتر میره و خلاصه منصرف شدم از توضیح دادن ...ترسیم روابط دوستی و خانوادگی و همچنین شرایط کاری و تفریحات عمومی برای اینها خیلی دشواره .اول ها سعی میکردم توضیح بدم الان خیلی کم پیش میاد بخوام خیلی عمیق بشم و چیزی بگم .اینو فهمیدم که اینها خیلی آدم های ساده و بی اطلاعی هستن .یعنی دنبال چیزی که به دردشون نخوره نمیرن .عده زیادی از عوام اینطوری هستن .

هفته پیش همایش حزب کارگر نیوسات ولز بود و آقای مهربان محاله که این چیزها رو از دست بده .خلاصه که رفتیم .به صرف باربیکیو .باربیکیو چه عرض کنم سوسیس بدمزه لای نون تست (بعدا باید بگم که ما ایرانی های دلاور چقدر مزه سوسیس که غذا بومیمون هم نیست رو ارتقا دادیم!!) من گوش میدادم و میدیدم که چقدر سطح سیاسی و خواسته های مردم فرق داره !خدای من !نود درصد سوالات در مورد مالیات بود .که چرا اینقدر تکس باید بدیم و چرا بازنشستگی اینقدر دیره و بیمه بازنشستگی و این حرفا.البته که دغدغه مهمی ندارن .چی میتونن داشته باشن .سیستم بیمه و  حقوقی استرالیا بسیار دقیق و منظمه .هر شهروندی در صورتی که کار نکنه ممکنه شامل دریافت حقوق باشه زیاد نیست ولی میتونی گذران کنی .بلیط قطار و اتوبوس شامل تخفیفه و حتی میتونه خونه بگیره با کرایه خیلی پایین .همین روش باعث سرازیر شدن عده زیادی از ایرانیان عزیز به عنوان پناهنده به اینجا شد .بچه هم تا بیاد حقوق داره هم خودش و هم مادر ...خلاصه که به نوعی بهشت محسوب میشه .حالا کار کنی خب بله باید مالیات بدی ...

مردم همه شاد و خوشحال با لباس قرمز حزب کارگر.رهبر حزب هم با همسر زیبا و دو تا دخترش اومده بود که همه تشویقش میکردن .اکثریت غالب پیرها بودن مشارکت جوون ها در سیاست خیلی ناچیزه اینجا .یکی از اعضا یحزب که سناتور مجلس هم هست ایرانیه که اونهم بود .باهاش حرف زدیم که خودش اعتراف کرد فارسیش خیلی ضعیف شده ...به هر حال ...

 

این روزها خیلی تمرین عکاسی میکنم...سعی میکنم همه چی رو ثبت کنم .این عکس رو همین نیم ساعت پیش بعد از شستن ظرفها گرفتم ...اگه میشد صدای پرنده ها و جیرجیرک هارو اضافه کرد ...هوای سیدنی خیلی خوشبوئه همیشه .اولین مواجهه من با هوای سیدنی فکر کنم همین بوی عطر توی هوا بود .انگار که یه دسته بنفشه و نرگس رو دارن توی روت تکون میدن همیشه ...حتی وقتی هوا گرمه ... به همین خاطر من همیشه پنجره اتاق خواب رو باز میذارم و خودم نزدیک به پنجره میخوابم ...خیلی خوبه ...

چند وقت پیش یه اینترویو شغلی رفتم .خانمه ازم پرسید خودت رو در ده سال آینده کجا میبینی ؟ یه کم فکر کردم و بهش گفتم ده سال پیش ابدا فکر نمیکردم چنین روزی اینجا باشم در یه محیط انگلیسی زبان براحتی حرف بزنم و بدون اینکه فکر کنم جواب بدم .(تعامل من با زبان انگلیسی واقعا ناچیز بود و در مقایسه با توانایی الانم فکر میکنم معجزه کرده ) فکر نمیکردم  کت و دامن بپوشم گردنبند مروارید بندازم و از خودم دفاع کنم ..خلاصه که بهش گفتم من یه جاییم ده سال بعد که الان نمیتونم تصویرش کنم بسکه خوب و رویاییه .خیلی از جوابم خوشش اومد .گفت خیلی صادقانه بوده .خیلی تشویقم کرد که چقدر خوبه بعد از سه سال اینجایی الان ...نمیدونم ...خودو هم نمیدونم ...آره دوری از خانواده هست ...لحظاتی که دلت میخواد تو جمعشون باشی ولی در کل من دارم قایقم را میرانم به سوی دنیای ناشناخته ای که هر لحظه اش خوبه ...

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/٢۱ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات ()

من همچنان نوشتن رو دوست دارم نه که ندارم ولی حس با لپ تاپ نوشتن دیگه نیست ...انگار که یه مراسم خاصه .به هر حال ...مسافرت بودیم ..کانادا ...سرزمین یخ زده سنجاب ها و راکن هایی که همه جا بودن .خیلی با استرالیا فرق داشت اولینش اینکه سرد بود و میگفتن که اگه تابستون بیایم بهتره دومیش تفاوت اکسنت ها و تعداد زیاد سیاه پوست ها و کمتر چشم بادومی ها.سرماش خوب بود بعد از چند سال دوری از برف و باد..آبشار نیاگارا...دورنمای ساختمانهای دیترویت از شهر کوچک ویندزور.ساختمانهای سر به فلک کشیده تورنتو.فارسی شنیدن متناوب در شاپینگ سنتر .رستوران ایرانی بانو در کویین استریت تورنتو که بابت غذای بسیار اندکی پنچاه دلار گرفت و...

غمگینانه ترین قسمت ماجرا معماری تطبیقی با هوا بود .یعنی توی خونه های سیدنی حتما پنچره های سرتاسری که به ایوان های سرسبز ختم میشه وجود داره که با باز کردن درها اون قسمت جزیی از خونه میشه اما در تورنتو آنچه من دیدم در پشت در بود و شبکه راه های زیر زمینی و هرچه بیشتر سوا از محیط که البته منطقیه برای هوای نزدیگ منفی سی .مردم تیره پوش تر بودند و تا جایی که میشد پوشیده...اینجا همه روشن میپوشن و همه لخت و پتی ان تا حدودی .در مناطق نزدیگ به دریا میتونی دختر ها و پسرهای لباس شنا پوشیده رو ببینی بعضا با یه حوله تردد میکنن! خرید میکنن رانندگی میکنن .خیلی طبیعیه.اولین بار که پشت چراغ قرمز ایستاده بودم وچند نفر با م ا یو رد شدن باورم نشد ...خلاصه که زندگی در سیدنی به طرز استوایی طوری جریان داره .همینه که توریست های اروپایی که میان سیدنی خودشون رو با آفتاب و ا ب جو و دریا خفه میکنن .

البته من حال و هوای زمستون رو دوست دارم .بیام خونه هوا زود تاریک بشه شلغم بخورم و توی اتاق گرم بخوابم .

ولی سفر خیلی درازی بود ...دوازده ساعت از سیدنی به کره جنوبی و چهارده ساعت از اونجا به تورنتو .با غذاهای کره ای .با استاپ  بین راه .البته غذاهای غیر کره ای هم بود .اینو فهمیدم که کشور مبدا همیشه  غذای ایرلاین رو تهیه میکنه و باید بگم که موقع رفتن از سیدنی و سئول غذا افتضاح بود .من غذارو خیلی پخته دوست دارم .مرغی که میدادن تقریبا خام بود ...ولی موقع برگشتن از تورنتو غذا خوب بود ولی کلا سبک و سیاق آسیایی .خیلی دوست دارم یه بار با ایرلاین اروپایی سفر کنم ببینم چی میدن !آیا ایرلاین ایتالیایی پاستا میده ؟؟

الان تو خونه ام ...پنچره بازه ...هوای بعد از روزها بارندگی استوایی ...دلم توی ایرانه ...بین برف و سرمای این روزها ...کنار آش رشته دست پخت مامان و تمام تصاویر خالی از من .آقای مهربان خوبه ...توی پرواز برگشت حدود سه ساعت سرش غر زدم چرا که دختر کره ای بغل دستیم درست در لحظه ای که میخواستم بخوابم (خیلی در سفر و پرواز بد خوابم ) بیدارم کرد بره دستشویی و از آنجایی که نمیشد سر اون غر زد هی غر زدم غر زدم و آقای مهربان هم هی گوش داد هی گوش داد البته داشت فیلمم میدید نیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/٢۱ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات ()

داییم به گمانم آخرین نسل از مردان سیبیلوی ایرانی بود.سیبیل سیاه پرپشت .قد میانه کوتاه و شکم اندکی چاق .خالکوبی روی پاش و به گمانم از آخرین نسل مردان عشق یکی زن یکی و خدا یکی .وقتی که رفت تمام این نمادها هم باهاش رفت .نماد دایی های م شر وب خور مهربان و قصه گو که برات داستانهای شاهنامه رو با کلی تصرف تعریف میکنن .آدم های مهربانی که وقتی میرن میفهمی چقدر جای بعضی چیزها خالی میشه و دیگه هرگز کسی نیست که اونهارو پر کنه .کلید خونه ما دستش بود همیشه و رمزش این بود که در حیاط رو محکم میبست تا ما بفهمیم که اومده و بپریم توی حیاط.وقتی می اومد اول یه سر به مقتضات هوا البته توی حیاط مینشست و از این در و اون در حرف مییزد.این مال وقت بازنشستگیش بود که میرفت با پیرمردهای قدیمی مینشست و قصه زندگی اونهارو تعریف میکرد که موسی زنش سرطان داره و فلانی بچه اش طلاق گرفته و بهمانی سکته کرده .همیشه هم شکرگزار.آخرین نسل آدم های خداترس واقعی بدون رکعتی نماز و روزه.اینقدر خداترس که همیشه خدا ناظر کاراش بود و میگفت رسمش نیست .نه فلان کار دور از جوانمردیه .حالا که یادم میاد میبینم که چه نسلی بودن ...چه مردهایی ...چه آدم هایی...

این اواخر عشقش این بود که وقتی تو پارک نشسته من با ماشین برم دنبالش .حسابی پز میداد به دوستاش فکر کنم .خیلی به یادشم این روزها ...از طلاق من خیلی ناراحت شد.باورش نمیشد...داییم مرد پولدار و سرشناسی نبود...ولی رابین هود زندگی خیلی ها بود ...اهل کمک..به اندازه وسعش ...اهل شکر بعد از غذا ...اهل هرچی بذاری جلوش بگه خدایا شکرت ...اهل اینکه درآمدش روزی بچه  هاشه که خدا بهش میده ...اهل احترام عرق جبین ...کاش بود هنوز ...کاش بود ...

دیروز داشتم عکس هارو نگاه میکردم .دیدید یه نسلی هستن که همه شون دوست دارن موقع عکس گرفتن یه جای دیگه رو نگاه کنن؟انگار نه انگار که دوربین هست و میخوان طبیعی باشه .توی عکس نگاهش به سمت دیگه ای بود .لباس سیاه تنش بود .عزادار کسی بود انگار.از اون دسته آدم ها که یکسال سیاه میپوشیدن برای درگذشتگان ...هرجا میبردمش منو به همه معرفی میکرد .به دکتر ارتوپدش...به رفقای پیرش.آخر حرفا و کلامش هم این بود :علی یارت یا مولا نگه دارت...

رفتنش خیلی ناگهانی نبود.سیگار کشیدن سالیان دور ریه اش رو خراب کرده بود و تهران نشینی سالهای آخر با هوای آلوده و کثیفش براش سم بود .نمیتونست زیاد راه بره .مینشست روی لبه پله ها و نفس نفس میزد .مثل جوجه شده بود .سربراه و مظلوم .خالکوبی مار روی پاش که برای ما بچه ها روزگاری ابهتی داشت تبدیل یه کرم سبز لاغرویی شده بود که زار میزد...

داییم جز نسلی بود که این روزها شاید از روشون فقط فیلم میسازن ...مثل مردهای فیلمهای کیمیایی.آخرین بازمانده از پنج خواهر و برادر مادرم بود که رفت ...با رفتنش مادرم رنجور شد و پنچ شنبه هاش شده دیدن خواهر و برادرها ...کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .این روزهای که آسمان سیدنی بی وقفه میباره و بخار مرطوبی از همه جا به صورتت میخوره و گلها روز به روز اینقدر بزرگ میشن که متوجه میشی من همه اش به پلاک 21 خیابان نوبهار فکر میکنم ...به روزهای کودکی...دیشب خواب دیدم علی برادرم دو سالشه و با بافتنی قرمزی که مامان بافته بود و همیشه لکه بود جلوش بغلش کردم .خاصیت زندگی اینه که عبور کنی و بری و این رفتن چه داستان غریبیه ...دیروز داشتم به آقای مهربان میگفتم که چقدر این کشور زیباست و اینکه آیا اینها میدونن که دارن توی بهشت زندگی میکنن؟ اگه کوچه هایی که آبشاری از گل های سرخابی و بنفش و زرد از همه جاش روانه و دوی درخت هاش طوطی زرد و سبز و قرمز نشسته و به دریا ختم میشه و پر از خانه های زیباست ,بهشت نیست پس کجاست ؟ بعد یادم آمد که پلاک 21 خیابان نوبهار با درخت های کاجش و کلاغ های بی حیاش برای من و ساکنانش بهشت بود ... الان یه آپارتمان بدقواره جاشه البته ...

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/۱٥ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات ()

دیگه برام صد در صد مسجل شده که من یه معتاد به دنیای مجازی و اینترنت  و موبایل ام.چقدر هم ترک کردنش سخته .یعنی هرچقدر که خودم رابه نقاشی کردن کتاب خوندن آشپزی و هر آنچه که فکر کنید گرم کنم باز هم وسوسه پلید اینترنت دست از سرم بر نمیداره .میدونم که باید کاری کرد ...میدونم ...

روز یکشنبه است و شب مهمان داریم .فسنجون و خورشت کدوحلوایی درست کردم سالاد و دسر و بورانی اسفناج.مرغ رو مزه دار کردم تا با کنجد بذارم ته دیگ برشته درست کنم برای برنج .از فروشگاه ایرانی سیرترشی و و ترشی لیته گرفتم ...همین ها...همین روزهای معمولی ...الان دارم ازیوتیوب آهنگ مثلا آرامش بخش گوش میدم .با مامانم تلفنی حرف زدم بیرون بود و هیاهوی خیابانهای ایران و صدای بوق و سرو صدا .

مامانم یه مدلی مرغ درست میکنه که من خیلی دوست دارم .مرغ رو تیکه تیکه ریز میکنه و بدون آب با پیاز سرخ شده میذاره بپزه بعد آخرش مرغ ها طلایی و برشته میشن .بعد کته درست میکرد و من عاشق این غذام .چندوقت پیش این غذارو درست کردم و اینقدر شبیه همون بود که تا قاشق رو بردم طرف دهنم پرت شدم به خونه مون ...به اون آشپزخونه و اون بشقابها ...حتی به لحظه ای که من از مدرسه میامدم و مامانم رفته بود سرکار و این غذا روی بخاری بود .یعنی حال غریبی بود ...یه قسمت هایی از حافظه آدم هست که مخصوص بو و مزه است ...اونا خیلی خطرناکن .یعنی خوابیدن و خبری ازشون نیست ...تحریکت نمیکنن در حالت عادی ولی در کسری از ثانیه چنان آبشاری به جانت میریزن که صعب روزی...بوالعجب حالی...پریشان عالمی ...ا

ینکه میگن آسمان همه جا یه رنگه درسته ولی اینو باید بعدش اضافه کرد که آسمون آدم در سن های مختلف رنگ های مخصوصی داره .اصلا به برداشت خودتون ازآسمان پاییز ده سالگیتان توجه کردید؟ آسمان ده سالگی در شهر من اینقدر زیبا بود به چشمم که دیگه هرگز نمیتونم ببینمش انگار ...حالا اینجای دنیا با این طبیعت جادویی با این همه زیبایی ...من هی به اون ابرهای چاق در بیکران نیلگون اسمان شهرم فکر میکنم و اتاق های اون خونه قدیمی ...چراغ کم نورش ...صدای باز و بسته شدن در حیاط...پاسیوی بزرگش و  همه چیزهایی که دیگه نیست .وقتی از اون خونه رفتیم من هنوز ایران بودم.خونه بچه گی هامون .خونه عاشقی و ازدواج و طلاق .توی خونه جدید به طرز بدی همه چی نو بود .البته بعد از مدتی بازم مامان کتلت های مخصوصش رو درست کرد و باز هم توی دوغ گلسرخ ریخت گذاشت سر سفره .ولی دیگه اتاق روبه حیاطی وجود نداشت که من برم زیر پنجره اش بخوابم.

اینم یه فصل زندگیه که باید ازش عبور کرد ...من در جا نمیزنم و جز لمس گذشته برای انرژی گرفتن  حسرتش رو نمیخورم ...زندگی منو لبریز کرده ...احساس میکنم برای دیدنش و تجربه کردنش باید صد ها سال زیست ...نمیدونم ...شاید همینه که اینترنت منو مضطرب میکنه ...اینکه تموم نمیشه ...اینکه همیشه هست ...خیلی بده ...یادتونه اون وقتها تلوزیون برنامه اش تموم میشد برفک میداد و باید خاموشش میکردی ؟ همچین حالتی میخوام من ...

زندگی در این سوی جهان به طرز باور نکردنی بی هیچ خاموشی و تعطیلی میگذره ...به جز سه یا چهار روز در سال هیچ وقت هیچ کجا تعطیل نیست ...مک دونالد و حتی بعضی مغازه های بزرگ بیست و چهار ساعته بازن .سه نصفه شب میتونی بری لباس بخری .یا چمیدونم جاروبرقی ...این منو میترسونه ...پولدار بودن در اینجا رابطه مستقیمی با دوری از مراکز شهرها و شلوغی ها داره ...هرچی بیشترداری دورتر میشی از این انفجار رنگ و نور و شلوغی ...منم هی دارم اصرار میکنم که بیا بریم توی یه روستای جایی زندگی کنیم من با دوچرخه برم خرید کنم و ساعت ها تا اولین فست فود راه باشه ...حیف نمیشه ...شایدم بشه ...نمیدونم ...من باغچه داشته باشم سبزی جات و صیفی جات بکارم ...عصرها کیک سیب و بشینم توی بالکن کتاب بخونم ...

میز و صندلی برای توی حیاط خریدم ...روزها میرم اونجا بین وزوز زنبورها و خز خز مارمولک ها و چهچه بلبل کتاب میخونم .بلبل حیاط ما خیلی صداش دلبرانه است .قسم میخورم همه پرنده ها و موجودات زنده رو جادو کرده.یه ساعت هایی دست برنمیداره از دلبری و هیایویی براه میندازه که هیهات .من به آسمان نگاه میکنم و منتظرم یه پری روی رویایی ببینم و هیچ ...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٢٦ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات ()

امروز دلم تنبلی کردن میخواست ...توی رختخواب موندن و فیلم دیدن و فیلم دیدن ...وسطش آهنگ گوش دادن آبمیوه خوردن و پیتزای دومینوز خوردن ...الان هم روتخت نشستم لپ تاپ به بغل...ابی داره میخونه مگه میشه عاشق نشد ...چشاتو که وا میکنی ...من از زمین و زمان با چشمات جدا میکنی ...پرده رو کشیدم کنار و آفتاب میتابه به روتختی چهل تکه قلابدوزی که مامانم بافته هروقت رو خودم میکشمش حس خوب مادر رو بهم میده ...

یکی از اتاقای خونه رو تبدیل کردم به آتلیه هنریم ...حالا نه که هنرمند باشم ولی لک و لک کنان کارهایی میکنم ...حس خوبیه ...بنفشه کاشتم ...گل های دیگه ای که اسمشون رو بلد نیستم ...چیدم پشت پرچین حیاط پشتی .میز و صندلی خریدم برای حیاط ...روزها میرم اونجا کتاب میخونم ...نقاشی میکشم .زندگی out door بخش مهمی از زندگی مردم در استرالیا رو تشکلی میده .تمام خانه ها حتی شده یه صندلی درب  داغون توی ایوان دارن ...خیلی زیباست ...خونه های میلیون دلاری هم که بالکنشون رو به دریاست و توی حیاطشون قایق ها منتظر روزهای آفتابی و اقیانوس آرامند ...این روزهای آشنایی با حس های تازه زندگی رو دوست دارم...

چند روز پیش آقای مهربان یه چیزی خواست گفتم واااای امروز میخوام لیزر کنم  فرداش دوباره  یه چیز دیگه خواست گفتم امروز میخوام مو رنگ کنم نیشخند باز چند روز بعد گفتم امروز میخوام ناخن دست و پامو درست کنم یعنی خودم مرده بودم از خنده آقای مهربان میگه سایه! دیگه زن زندگی نیستی هاااا با خنده و با نگاه مهربانش ...با نگاه مهربان پشت عینکش ...یعنی من باید این همه تجربه میکردم و اقاینوس هارو پشت سر میگذاشتم تا بیام اینجا و مونس صبورترین و مهربانترین مرد عالم بشم ...

من هنوز آدم وبلاگ خوندنم  البته خاموشم ..از بلاگ رول که بسته شد مدتی گیج بودم بعد کوچ کردم به نیوز بلر.برخوردم به وبلاگ زنی با یه بچه که جدا شده و هنوز درگیر زندگی و مرد سابق و خاطرات سابقه ...من از آب گذشته , من از طوفان گذشته خوب درون اون زن رو میدیدم که چه بلواست ...که چه سخته ساختن تکه تکه هات تا دوباره بلند بشی و به آفتاب بخندی ...نمیدونم شاید این اسمش تجربه است ...شاید اسمش گذر عمره ...من این روزها خیلی صبورو آرامم ...خیلی صبوری میکنم به پای آنچه دارم و میخوام ...عبور کردن رو یاد گرفتم ...نگاه کردن از پشت تجربه هارو نیز ...دلم میخواست بهش بگم که نترسه .که آدم نمیمیره .که بلند میشه دوباره و عاشق میشه و یادش میره اونیکه قبلا داشت مال همون لحظه بوده که الان دیگه تکرار نمیشه .کاش ما زنها بفهمیم که چقدر احساس زنانه آدم رو ترمیم میکنه ...چقدر خوبه که خودت رو دوست داشته باشی ...رژ قرمز بزنی ...ناخنهاتو قرمز کنی ...عطر بزنی و از دست کشیدن به قوس کمرت لذت ببری...شاید کسی نبود اینهارو به من بگه ... من الان میگم که هرکسی میخونه بدونه و احساس زن بودنش رو سرکوب نکنه ...توی خونه و برای خودمون زن دوست داشتنی باشیم ...ایام سوگواری رو بگذرونیم و بذاریم رنگ سرخ خودش رو بالا بکشه ...

وقتی تو ایران باشگاه میرفتم همیشه رژ قرمز میزدم .قرمز هاا .قرمز جنگلی .بعد همه میگفتن واااای چه خوبه به ما نمیاد .منم میگفتم مگه میشه رژ قرمز به کسی نیاد و میگفتم امتحان کنید بعد یه مدتی توی آینه پشت سر من همه سرخ لب بودن و کی میتونه بگه رنگ قرمز جادو نمیکنه ...حال منو که همیشه خوب میکنه ...هر زنی به نظرم باید با قرمز آشتی کنه تا حالش خوب بشه ...حالا ممکنه این حرفها شعار گونه به نظر برسه ولی واقعا خوبه ...حس خوبی داره... 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/۱ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات ()

رفته بودم ایران ...میخواستم برم ولی تاریخش معلوم نبود آقای مهربان منو سورپرایز کرد .یه جوری بود بعد از حدود دو سال و نیم .شاید به نظر خیلی ها زمان زیادی نباشه ولی هست .میشه دو تا عید .میشه یه بچه دوسال و نیمه که راه میره... مگه میشه شلوغی خیابونهای ایران و مردم رنگارنگ رو دید و نگفت که چه قدر من دورم از این هیاهو.مدت زیادی تهران بودم و مدت زیادی در شهر خودم و وقتی برگشتم انگار تکه ای از قلبم رو اونجا جا گذاشتم ...ایران مثل همیشه نبود .انگار دوسال و نیم دیدن سبزی و آرامش و تمیزی به من میگفت که چه همه جا غبارآلوده ...چه تهران سیاهه گاهی وقتها .ولی هیچ جا بوی خاک بارون خورده ایران رو نداره ..عجیب نوستالژیکه ...بوی نانوایی ها ...سبزی فروشی ها...صدای اذان ظهر ...بوق تاکسی ها ...خودم رو جای توریست غربی میگذاشتم و میدیدم که چقدر میتونه این سرزمین براشون غریب و جالب باشه ...مزه نون سنگک...پنیر لیقوان ...خانه پدری ...همون فرشها و تابلوها ...همون سینی چای ...تا دور نباشی مدتی نمیتونی معنی این کلمات ساده رو بفهمی...دوباره سوار تاکسی شدن و آدرس دادن ...زن بغلی توی مکالمه ات بی مقدمه شرکت کردن ...ماها که مهاجرت میکنیم کار سختی داریم ...یه بخشیمون همیشه در سرزمین اصلیه و مدام داریم خودمون رو جوش میدیم به سرزمین جدید و باید اینکارو بکنیم ...گریزی نیست ...والا بر نمیخوریم توی اینجا و همیشه جدا میمونیم ...

این ترم مرخصی ام ...درس نمیخونم ...البته داره تموم میشه !خیلی خسته بودم از درس ...درس به زبان انگلیسی ...گاهی مغرم درد میکرد از انگلیسی شنیدن ...زمان ترمیم میخواستم تا دوباره نیروهام رو جمع کنم و برگردم ...حس هامو جمع و جور کنم ...یه مدت خونه میخوام ...خونه من جاییه که صدای ماشین اصلا بهش نمیرسه بسکه دوره از هیاهو .وسط جنگلم انگار .صدای پرنده و مرغ و طوطی ها و زنبورها ...گربه های چاق و خوشبخت ...خونه خواهرم صدای بوق تاکسی ها هم میشد شنید گاهی ...

الان دارم کار میکنم مثلا ...باید چیزی رو تایپ کنم ...خونه ساکت ...روز آفتابی آخر زمستان سیدنی ...چند روز دیگه بهاره و من چند تا کوسن تازه دوختم ...گلسرخی ...چهل تیکه...دوست داشتنی ...قهوه غلیطی درست کردم و الان طپش قلی دارم انگار...ایران یکی از دوستهای قدیمیم رو دیدم ...کسانی که این وبلاگ رو از سالیان دور میخونن شاید یاد بیارن که دوست صمیمی دوران دانشجوییم بود که با هم ازدواج کردیم و اون جدا شده .منم که جدا و ازدواج .رفتم دیدنش .وضع خوب .شغل عالی .خونه و ماشین .پسرش هم در رفت و آمد بین خونه ها .بهش نگفته بودم ازدواج کردم .تا گفتم شوکه شد.سرزنشم کرد که چرا مگه دیوونه ای؟ گفت که چرا ازدواج خب دوست میموندی ...ازدواج زده شده بود ...زنان موفق زیادی رو میشناسم که تنهان ...نمیدونم ...این اسمش بحرانه یا هرچی .داریم دنیای غرب دهه های سصت و هفتاد و هشتاد رو تجربه میکنیم ...استقلال زنانی که درآمدو امکانات دارن ...نمیدونم ...نمیشه نظر قطعی داد ...ولی خب فراتر از همه اینها پس نیازهای نا گفته اونها چی میشه ؟ نه که ندونم که میشه چه کارها کرد و نه که مخالفش باشم ...هیچ چیز بدتر از یه ازدواج بی سرو سامانی که طرفین درش احساس زندانی بودن کنند بد نیست ...فقط امیدوارم همه اینقدر قوی باشن که دچار وابستگی های بیمارگونه به هم نشن...

من الان مدتیه که دارم خود قبلیم رو مرور میکنم و میشه گفت یه احمق معمولی بودم ...اینقدر معمولی که حتی نخواستم طلاقم رو علنی کنم تا مدت ها ...این از کجا میومد؟ از تربیت من ؟ از گذشته من ؟ ترس من از چی بود ؟ البته الان نطریه دادن ساده است .بحران رفته و من الان در آرامش مطلقم ...شاید فقط بشه گفت که زندگی در جا نمیزنه ...میره و شاید به جاهای بهتری هم برسه ...قطعا میرسه ...

الان من پرم از فیلم و موسیقی و شعر ...کارهای دستی انجام میدم ...یه بوم خریدم تا  طراحی کنم ...پرده های تازه برای هال خریدم ...کاناپه چاق و نرم که باهاش فیلم دید ...گل توی گلدونها گذاشتم ...میخوام حوله جدید بخرم ...آها ...خونه رو تمیز کردم ...دسته گل شد ...همه جارو ساییدم ...خسته شدم ولی بوی تمیزی منو خوشحال میکنه ...ماشین لباسشویی رو مدام روشن کردم ...سبد لباسها رو بردم توی حیاط زیر آفتاب پررمق زمستانی انداختم و از وز وز زنبورها ترسیدم ...خورشت بادمجان با غوره درست کردم ...ته دیگ سیب زمینی ...راستی ...ابروهامو هاشور کردم و من الانم رو خیلی دوست دارم ...یه کمی سربالا شد ولی دوستش دارم ...خوشحال تر از قبل شده صورتم انگار ...خوبه گاهی آدم همه چی رو تعطیل کنه و خیلی خیلی زن باشه ...ناخن های پامو سرخ آتشین کردم و موهامو روشن تر ...در پس تمام این ها زنی هست که کوله بارش هر روز از زندگی سنگین تر میشه ...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٦ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات ()

روزهای سرد و آفتابی جولای سیدنی درست مثل دوقطب یه آهن رباست که در طول بیست و چهار ساعت مدام دفع و جذبت میکنه .ظهرهایی که دلت میخواد مثل یه گربه پشمالو جلوی آفتاب درازبکشی یا اگه بیرونی بری غذاتو رو به دریا و زیر آفتاب بخوری یا اگه سرکلاسی بری روی صندلی های وسط چمن بی انتها و آفتاب بگیری تا تنت برای شب سرد و مرطوب آماده بشه که با برق گرانبها نمیشه بیشتر از یه اتاق رو گرم کرد ...همینه این مردم اینقدر پوستشون آفتاب دیده و فرسوده میشه .منم روی گونه هام چند تا لکه افتاده!بسکه آفتاب هست همه جا و گریزی ازش نیست و اصلا انگار آفتاب جولای مخصوصا اگه نتابه به تن و بدنت نمیتونی به بهار برسی ...

خیلی مشغولم ...خیلی خوشحالم ...خیلی بزرگ تر میشم هرروز ...خیلی بیشتر از ساده ترین اتفاقات زندگیم لذت میبرم .از غذای توی بشقابم از منظره آسمان شسته و تمیز .چند روز پیش رفتم زیباترین شاپینگ سنتر سیدنی .رو به آب .رو به اقیانوس و قایق .اینقدر زیبا بود که دلم نمیخواست برگردم .تا حالا اینجا نرفته بودم .معمولا مراکز خرید حجم بزرگی از مغازه ها و رستوران ها در فضایی کاملا بسته و مصنوعی هستند که تا اونجایی نمیدونی روزه یا شبه هوا گرمه یا سرده چون اونجاها همیشه تمیز و روشن و مطبوع و خوشبوست ...نه که خوب باشه ...یه جورایی آدمو دلزده میکنه بعد از مدت ها ولی این جا خوب بود ...متفاوت بود 

اقاینوس ته این تصویر بود ...

این چند وقته درگیر درس بودم ...پروژه پشت پروژه ...تکلیف ...پرزنتیشن ..درس و درس ..واقعا شبها که میرسیدم خونه فقط میتونستم چیزی بخورم و بخوابم تا فردا ...واقعا از آقای مهربان باید تشکر کنم...نه تشکر...اینکه هست  مهربونه  میفهمه ...اینکه اگه همه چی دنیا هم سخت و بر و ناراحت کننده باشه با اون همیشه همه چی امن و آرامه ...برای همه چی راه حل و حرف داره ...بودنش خوبه ...خیلی خوبه ...در غیر این صورت شاید انجام دادن تمام این کارها و این سختی ها امکان پذیر نبود .شاید هیچ وقت ماهایی که داریم اینور و اونور دنیا زندگی میکنیم نتونیم چهره واقعی زندگی رو به داخل نشون بدیم واقعیتش اینه که اینجا راه گریزی از هیچی نیست ...اگه دانشجویی باید تمام و کمال باشی و درست رو بخونی و تکلیفت رو انجام بدی ..هیچ استثنایی هم نیست که استاد فامیل و رفیقت باشه و یا کسی بتونه برات کاری بکنه .اگه کار میکنی باید تمام اون لحطات و دقیقه های سر کار بودن رو کار کنی .از این حیث اینجا نسبت به ایران خیلی خیلی سخت تره .منکه خودم در اون سیستم هم درس خوندم و هم کار کردم میدونم دارم چی میگم .ولی در آخرش که تن خسته و داغونت رو به خونه میاری هیچ دغدغه دیگری جز درست و کارت نداری ...اینکه تو دین داری یا نداری ..امروز نتونستی به خودت برسی و شلخته رفتی بیرون یا هر چی ...چه مردم دور و برت و چه سیستم کاری به تو به عنوان مثلا شخص سایه (خودم)نداره . این تعریف ساده به نظر میرسه ولی خوبه ...اینو میگم که کسانی که داخل هستن بدونن اونچه که میگیری در ازای چیزیه که انجام دادی به همین خاطره که همه آزادانه از حقشون دفاع میکنن هر کسی خودشه سوای اسمش و عنوانش و خانواده اش و پولش ... این چیزیه که غرب رو اینی کرده که هست ...خب خیلی رسمی شد ...

دوتا مسافرت قاره پیمایی بزرگ در پیش داریم .البته از استرالیا به هر جا بخوای بری قاره پیمایی میشه ..ایران نیست البته . حالا بعدا مینویسم در باره اش ..هیجان دارم جاهای دیگه ای از دنیارو ببینم . خیلی برنامه ها دارم ... کلی مزه تازه که میخوام درست کنم و امتحان کنم ..موهامو متفاوت تر از همیشه رنگ کنم ...دکور خونه رو عوض کنم ... کتابهای تازه بخونم ...دنیارو ببینم ... و چند تا خصوصی تر ...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱٦ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات ()

دوشنبه ها تعطیلیم و کلاس نداریم ...عمده دوشنبه های من به کارهایی که دوست دارم میگذره ...همونطوری که لپ تاپم روی میز آشپزخونه روشنه و تکالیف کالج رو انجام میدم لا به لاش از پینترست آشپزخانه های دوست داشتنی رو که دوست دارم پین میکنم ...غذا میپزم برای خودم قهوه درست میکنم و دستور کیک های خانمان برانداز شکلاتی رو بررسی میکنم نیشخند...اگه خونه ما دودکش داشت از اونهایی بود که از دور میومدی همیشه از دودکشش دود میومد و رخت ها روی بند تکون میخوردن ...شاید این از اون جایی میاد که من عاشق خونه و زنانگی و تمام شاعرانگی های دنیا هستم ...دارم رستوران و کلاب طراحی میکنم و عکسشو میذارم بعدا ...الان دارم همایون شجریان گوش میدم ...وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من ...تا چه  شود به عاقبت در طلب تو حال من ...

آره پست پیش رو که نوشتم دلتنگ بودم .نه برای کسی یا چیزی ...کلا یکشنبه هابری و مرطوب رو دوست ندارم ...امروز فهمیدم که دارم لحظه شماری میکنم کریسمس بیاد و همه جا پر بشه از تزیینات رنگی کریسمس ...لباس های خنک و تابستونی ...عصرهای کشدار و بلند و اقیانوس بی انتها که هرگز تمامی نداره ...اقیانوس پاییزی یه جورهایی نفسگیر و ترسناکه ...مخصوصا بادی که از سمتش میاد ...نمیدونم..این حس منه ...

چند روز پیش توی وبسایتی که مخصوی خرید و فروش آنلاینه یه کمد دست دوم بسیار دوست داشتنی پیدا کردم ...وای که چقدر دوستش دارم ..دیروز با آقای مهربان رفتیم ون کرایه کردیم و آوردیمش .یعنی خریدن یه طرف حمل و نقل توی این کشور یه دردسر بزرگه .وقتی زیاد خرید کنی خوبه ولی برای یه دونه جنس بستگی به فاصله باید کلی پول بدی .خلاصه که دیروز کلی خندیدم به رانندگی آقای مهربان با ماشین دنده ای .از اونجایی که سبک و سیاق خونه ما مدل روستاییه و من خیلی خیلی این مدل رو دوست دارم کمدم رو گذاشتم توی آشپزخونه و قفسه هاشو با فنجونهای گل سرخی و گلدون پر کردم ...خیلی حال و هوای آشپزخونه ام رو دوست دارم ...پنکه سقفی چوبی که تابستونها صداش میاد ...پرده های خالخالی قرمزش ...صندلی های سفید و حالا این کمد قدیمی که ساکت یه گوشه ایستاده و از خودش آرامش مطبوع مزرعه ساطع میکنه ...

فروشنده کمد هندی بود و ده دلار تخفیف داد .کمد رو گذاشته بودن توی اتاق خواب و توش کتاب بود .تا رفتم دیدم عاشقش شدم و فهمیدم که میخوام توش چی بذارم .اول میخواستم سفیدش کنم تا به صندلی ها بخوره ولی حالا یه مدت همینطوری نگهش میدارم . چند تا ایده خوب دارم براش ...این ترم که تموم بشه تموم اون شیشه ها پر از مربای به و خیارشور تند میشن ...این خونه آشپزخونه بزرگ و پرنور و هال کوچیکی داره و کلی پنجره ...و آفتاب سخاوتمند که از ورای هر پرده ای به داخل میتابه ...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٢۸ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات ()

Design By : Pars Skin